داستان کوتاه 11
روزي كه مادر گفت مي خواهم برايت جايزه بگيرم و از معلمت بخواهم كه آن را سر كلاس به تو بدهد، از شدت ناراحتي بغض گلويش را گرفت و از مادر خواهش كرد كه اين كار را نكند، خوب مي دانست كه با اين كار سوژه خنده كلاس مي شود. آخه شاگرد چهارم شدن در كلاس كه جايزه گرفتن ندارد، اون هم كلاس پنجم كه ديگه احساس مردي مي كنه. با هزار زحمت و خواهش تمنا از مادر قول گرفت كه اين كار را نكند. فردا اما وقتي معلم وارد كلاس شد و گفت كه بچه ها امروز مي خواهيم از يكي از شاگردان زرنگ كلاس تقدير كنيم، از شدت استرس شروع کرد به لرزيدن. هي خدا خدا مي كرد كه معلم اسم اونو نگه، ولي ته قلبش مطمىن بود كه بالاخره مادر كار خودشو كرده.
بله بچه ها جون اون شاگرد زرنگ كسي نيست جز علي كوچولو.
آب سرد ريخته شد روي سرش. وقتي داشت مي رفت جلو نگاه سنگين و در عين حال تمسخرآميز هم كلاسي ها را رو دوشش احساس مي كرد. كادو را گرفت و با بغض برگشت سر جايش. خواست كه آن را باز نكرده بگذارد در كيفش، آخه از پشت كاغذ كادو احساس کرده بود كه داخل آن چيه. ولي هم كلاسي ها امان ندادند كه اون جايزه را داخل كيفش بگذاره. از آنها اصرار و از علي انكار تا اين كه خانم معلم هم به جمع بچه ها پيوست و گفت كه جايزه ات را باز كن.
با دستاني لرزان آن را باز كرد و كلاس شد بمب خنده. منفجر شدند. بله حدسش درست بود. مادر آبرنگ كهنه و استفاده شدي خودش را بدون اينكه حتا آن را تميز کرده باشد كادو بندي كرده و به معلم داده بود و بچه ها هم از ديدن اين صحنه حالا نخند و كي بخند.
وقتي با چشمان اشك آلود به خانه رسيد كتك مفصلي هم از مادر خورد كه پسره بي شعور اين جاي تشكرته....
سي وچند سال از اين ماجرا مي گذره ولي هنوز هم كه آن را تعريف مي كنه ازشدت بغض گلو درد مي گيره.