داستان کوتاه 9 - داداشی
برای احوال پرسی آمده بودند. آمده بودند که بهبودیش را ببینند. آمده بودند که چند دقیقه ای گپی بزنند و بروند. ولی به در خانه اش که رسیدند عکسش را روز پلاکارد های سیاه دیدند. او رفته بود. بله، بیماری امانش نداده بود که یک بار دیگر دوستانش را ببیند و حتا خواهرش را که مسافر بود.
وقتی از روی تختش بلندش کردم که از خانه ببرمش، لبخند می زد... انگار هنوز بچه بود و می گفت "اتولی هویج می زنی؟"
آخرین کلام که از گلویش خارج شده بود این بود:
"داداشی دیگه برو می خوام بخوابم"
برای همیشه خوابید و داغش روی قلب خیلی ها جا خوش کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 11:11 توسط وحید گلشاییان
|