برای احوال پرسی آمده بودند. آمده بودند که بهبودیش را ببینند. آمده بودند که چند دقیقه ای گپی بزنند و بروند. ولی به در خانه اش که رسیدند عکسش را روز پلاکارد های سیاه دیدند. او رفته بود.  بله، بیماری امانش نداده بود که یک بار دیگر دوستانش را ببیند و حتا خواهرش را که مسافر بود.

وقتی از روی تختش بلندش کردم که از خانه ببرمش، لبخند می زد... انگار هنوز بچه بود و می گفت "اتولی هویج می زنی؟"

آخرین کلام که از گلویش خارج شده بود این بود:

"داداشی دیگه برو می خوام بخوابم"

                                      برای همیشه خوابید و داغش روی قلب خیلی ها جا خوش کرد.