اولین شماره دور جدید روزنامه یاس نو توقیف شد
یاس نو روزنامه جبهه مشارکت دیروز اولین شماره از دور جدید خود را منتشر کرد و امروز توقیف شد.
این افتخار بزرگ را به دولت عدالت محور تبریک عرض می نمایم.
یاس نو روزنامه جبهه مشارکت دیروز اولین شماره از دور جدید خود را منتشر کرد و امروز توقیف شد.
این افتخار بزرگ را به دولت عدالت محور تبریک عرض می نمایم.
شایستگیهای موسوی با توجه به سابقه مدیریتی و اندیشه تشکیلاتی او در مقایسه با دیگر نامزدها به مراتب بالاتر است. عملکرد چهار ساله آقای احمدی نژاد بیانگر فلسفه مدیریتی "من میگویم، من تصمیم میگیرم و دیگران اجرا میکنند" است که با عزل و نصبهای سهل و سریع مدیران ارشد نظام چون روسای شورای امنیت ملی، بانک مرکزی، سازمان منحل شده مدیریت و برنامهریزی و حتی وزرای برگزیده دولت خود، روحیه نقدناپذیری و عدم اعتقاد به کار جمعی را نشان میدهد. در قریب به 4 سال عملکرد دولت نهم حتی در سطح منطقه نیز با افول روابط کشور با جهان عرب مواجه بودیم و تصور نمیکنم روابط ایران و مصر در مدت 30 ساله انقلاب اسلامی و حتی در زمان جنگ تا به این حد وخیم شده باشد. ناتوانایی دولت در مشارکت و همکاری با شرکتهای با تجربه، توانا و سرمایهگذار خارجی در حوزه نفت و گاز خلیج فارس موجب شده است کشوری چون قطر که دارای ذخائر مشترک با ایران در این حوزه است، از ما پیشی گرفته و از ذخائر گازی که حق ایران نیز هست به نفع خود بهره برداری کند.به نظر میرسد دیدگاه میرحسین موسوی در عرصه بینالملل واقعبینانهتر از آقای احمدینژاد باشد که البته این نه به معنی تأیید موضع غرب بلکه دیدگاهی کارشناسانه و منطقی به مناسبات جهانی است. درست است که ما ملت بزرگ و متمدنی هستیم، اما نباید منکر ضعفهایمان باشیم. دوران ریاست جمهوری آقای احمدینژاد همراه با پیشرفت و تحول خاصی در حوزه فرهنگ نبوده و یکی دیگر از دلایل ارجحیت موسوی نسبت به احمدی نژاد از دیدگاه من، تفکر منطقی، علمی و غیر تبعیضآمیز موسوی به این گونه مسائل است.
خوب طبیعی است، ملتی که 17 میلیون رای به احمدی نژاد می دهد برای آخر هفته یش هم فیلم اخراجی های n را می بینند. مبارکتان باشد این همه درایت و سلیقه، به پای هم پیر شوید. فقط جان ابوی تان نگویید چرا وقتی می خواهم کون برهنه راه بروم بروبچه های بسیج به من گیر می دهند...
بقیه مطالب این وب لاگ رو هم بخونید:http://kohansaraa.blogfa.com/
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
که ای بی خبران راه نه آن است و نه این
به رکسانا صابری، دختری ایرانی با شناسنامه آمریکایی
اگر سكوت كرده بودم به خاطر او بود، و حالا اگر حرف میزنم باز هم به خاطر اوست. به خاطر ركسانا صابری.
نامزد، دوست و همراهم. دختری باهوش و با استعداد که برایم همیشه قابل تحسین بوده و هست. ۳۱ ژانویه بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که برای تولدم میآید پیشم تا باهم برویم بیرون. نیامد... زنگ زدم به موبایلش. خاموش بود تا یکی دو روز نمیدانستم چه اتفاقی افتاده.
به خانهاش رفتم و چون کلید خانه همدیگر را داشتیم به داخل رفتم ولی نبود... بعد از دو روز زنگ زد و گفت «منو ببخش عزیزم مجبور شدم برم زاهدان» و من هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمیکنم و دوباره گفت «ببخش عزیزم مجبور شدم» و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدیاش شدم و نزد و نزد.
رفتم زاهدان و تمام هتلها را جستوجو کردم و چنین اسمی را نیافتند هزار جور فکر مریض کردم تا ده روز. تا اینکه از طریق پدرش فهمیدم که دستگیرش کردهاند و فکر کردم شوخی است. فكر كردم سوء تفاهم شده و دو سه روز دیگر آزادش میكنند. اما چند روز گذشت و خبری از ركسانا نشد. نگران شدم و این در و آن در زدم تا بالاخره فهمیدم چه به سرش آمده.
با بغض میگویم او معصومتر و بیگناهتر از این حرفهاست. من که سالهاست او را میشناسم و لحظه به لحظه در کنارش بودهام، این حرف را میزنم. او همیشه مشغول کارهای مطالعاتی و تحقیقاتیاش بود، نه چیز دیگر.
در این سالهای آشنایی، نشد یکبار جایی برود که من ندانم، یا کاری بکند که به نظرم نامعقول و نامتعارف بیاید. در پیشینه او و خانواده و اطرافیانش هم هیچ وقت نشانهای از موردی نامعقول ندیدهام.
آخر چطور میشود کسی که گاهی میشد روزها از خانه بیرون نمیآمد مگر برای دیدنِ من، کسی که به شیوه ژاپنیها صرفهجو بود و گاهی به سختی هزینه زندگی و کارش را مهیا میکرد، کسی که در به در دنبال حامیای میگشت تا ناشری داخلی به او معرفی کند تا بتواند کتابش را اینجا چاپ کند، حالا متهم به جاسوسی شده؟!
همهمان میدانیم ـ نه، توی فیلمها دیدهایم ـ که جاسوسها خیلی ناجنس و بلا هستند و مدام اینجا و آنجا سرک میکشند و در ضمن خیلی هم حقوق میگیرند. وجدانم در عذاب است. چون من او را به ماندن و کار کردن تشویق کردم.
و حالا نمیتوانم کمکی به او بکنم. رکسانا میخواست از ایران برود. من نگهش داشتم. اوایل آشناییمان او میخواست برگردد آمریکا. دوست داشت که با هم برویم. اما من اصرار کردم که بماند تا فیلم جدیدم تمام شود.
او عملاً داشت از ایران میرفت و من نگهش داشتم. و حالا ناراحتم که به خاطر من ماند و دچار این ماجراها شد. خود من در این چند سال دچار افسردگی شدید شدهام. چرا؟ چون فیلمم توقیف شده و سر از بازار سیاه درآورده.
به فیلم بعدیام مجوز ندادند و عملاً مرا خانهنشین کردند. اگر تا امروز تاب آوردهام به سبب حضور و کمکهای روحی او بوده. من به خاطر مجوز نگرفتن فیلمم تند و پرخاشگر شده بودم و او بود که همیشه مرا به آرامش دعوت میکرد.
رکسانا میخواست از ایران برود. من نگهش داشتم. او مراقب افسردگیهای من بود. بعدها من به خاطر آنکه برای او انگیزهای ایجاد کنم تا بماند، ازش خواستم که طرح نوشتن کتابش را که مدتها در ذهن داشت شروع کند.
من همراهش بودم و به خاطر دوستیها و روابطی که داشتم این در و آن در زدم و قرار و مدار گذاشتم با فیلمساز و هنرمند و جامعهشناس و سیاستمدار و دیگران. حتی خودم هم پای مصاحبهاش نشستم. کتاب سرگرمیای بود برای او تا ماندن را تحمل کند، تا من کارِ فیلمم تمام شود و با هم برویم.
کتاب رکسانا کتابی معمولی بود و بههیچوجه ضد دولت ایران نبود. تمام مدارک کتاب موجود است و حتماً روزی چاپ خواهد شد و همه خواهند دید. اما آخر چرا همه سکوت کردهاند؟! همه کسانی که پای صحبت و مصاحبه با او نشستهاند و میدانند که او چقدر ساده و بیگناه است.
اگر این نامه را مینویسم به خاطر این است که نگرانش هستم. نگران سلامتیاش. شنیدهام که افسرده شده و مدام گریه میکند. او خیلی حساس است. مبادا دست به اعتصاب غذا بزند.
نامهام خطاب به همه دولت مردان و سیاستمداران و همه کسانی است که کاری میتوانند بکنند. تو را به خدا دست بردارید. تو را به خدا او را وارد این بازیهای بزرگان نکنید.
او نحیفتر و سادهتر از آن است که بتواند در بازی شما شرکت کند تو را به خدا تمامش کنید نگذارید اینگونه مهره تبلیغاتی این جهان کثیف شود. از من بخواهید که در دادگاه او حاضر شوم و کنار پدر فرهیخته و مادر مهربانش بنشینم و به معصومیت و بیگناهی او شهادت بدهم.
دخترِ ایرانیمان که چشمهای ژاپنی دارد و شناسنامه آمریکایی، در زندان است. وای بر من. وای بر ما!