پدر و مادر و خواهر راهی سفر شدند تا به بهانه زیارت بعد از 20 سال پسر بزرگ خانواده را در کشوری غریب ببیند. سالهاست که پسرشان گرفتار مکر متحجران و عوام فریبان  شده و در اردوگاهی زندانیست یا شبه زندانیست یا حتا بدتر از زندانیست.  شاید از کرده خود پشیمان ولی پشیمانی را چه سود که دیگر راه بازگشتی نیست.

دیدار اعضا خانواده با یکدیگر بعد از 20 سال چیزی نبود جز ضجه و خون، جز ناله و افسوس، جز سیاهی و نا امیدی، جز افسردگی و بی پناهی... ولی هر چه که بود بوی مرگ نمی داد.

حالا خانواده به وطن برگشته اند و هر سه در زندان منتظر حکم اعدام. اعدام به خاطر یک دیدار.

آن یکی که بیرون زندان است در حال نابود شدن است، در حال پودر شدن، در حال تکه تکه شدن و در حال مضمحل شدن به معنای واقعی کلمه... با خود فکر می کند که چرا در زمان جنگ یک موشک یک راست روی پشت بام خانه اشان جا خوش نکرد تا برای همیشه راحت شوند، تا چنین روز هایی را نبینند....

مگر تاوان یک اشتباه چقدر می تواند بزرگ باشد؟

خون گریه می کنند.....