تا حالا شده حالت تهوع داشته باشی اون هم در حد مرگ؟ بوی گند بزنه زیر دماغت، آفتاب داغ بخوره پس کلت، رطوبت گرم هوا رو روی پوست صورتت احساس کنی و حس کنی که یک نفر انگشتش رو می کنه تو حلقت.

یادم می آد محله مادر بزرگم اینها تو تبریز ( بازارچه نوبهار یا به ترکی نوبار) خیلی محله خوبی نبود، کوچه هاش جوب درست و حسابی نداشتند و پس آب خیلی از خونه ها توی کوچه ها ول می شد. هر وقت از تو کوچه شان رد می شدی احساس بدی بهت دست می داد. ولی عجیب بود که عاشق اون محله بودم. شاید بخاطر پدر بزگ و مادر بزرگ و گل ها توی خونه اشان بود. نمی دونم.

این روز ها به اخبار که گوش می دم همان حالت تهوعه بهم دست مده. بوی گند سیاست کثیف حالمو بهم می زنه. عوام فریبی و قلدر مابی قدرت به دستان مثل انگشتیه که گلوم رو خراش می ده و مجبورم می کنه که هی بالا بیارم. بوی گندی که هر روز هم داره تند و تیز تر میشه و بیشتر و بیشتر به طرف اهالی این سرزمین می آد. انگار که حتا توی ماشین و خونه ات هم مجبوری این بو رو استنشاق کنی. ولی عجبه که نمی تونه از عشقت به این خاک کم کنه.....عین محله مادر بزرگم اینها....