عباس رفت
خبرش چون پتک رسید....پتکی که یک راست روی سرم فرود آمد...هنوز گیج و منگم...هنوز به خاطراتمان می اندیشم و افسوس می خورم...دیروز به خاک سپردیمش. تک و تنها رهایش کردیم با خاک سرد. کار سختی بود. آخر او از تنهای متنفر بود. همه اش می گفت درو هم جمع شویم، ولی ما تنها رهایش کردیم و رفتم تا نوبت دیگری برسد و باز افسوس بخوریم.
در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای
16/08/88
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
,نه آفتاب
ما
بیرون زمان
ایستادهایم
با دشنهی تلخی
.در گردههایمان
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمیگوید
که خاموشی
به هزار زبان
.در سخن است
در مردگان خویش
نظر میبندیم
با طرح خندهای
و نوبت خود را انتظار میکشیم
بیهیچ
!خندهای
احمد شاملو
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 11:50 توسط وحید گلشاییان
|