داستان کوتاه 7
پدر عادت داشت به اینکه نگذارد دیگران فکر کنند و حرف اول و آخر را خودش بزند. هر وقت که اهل منزل ساز مخالفی می زدند با یک قشقرق بازی و دعوا همه چیز را به نفع خود عوض می کرد و حرف خود را به کرسی می نشاند. به این رویه عادت کرده بود و هیچ کس را تاب مقابله اش نبود. از این همه قدرت سخت سر مست بود، غافل از اینکه فرزندانش با زنش فرق می کردند. آنها دیگر بزرگ شده بودند. آنها دانشگاه رفته بودند و کتاب می خوانند و موسیقی گوش می دادند. آنها بی اجازه پدر به خیلی چیز ها شک می کردند. تازگی ها به بزرگی پدر هم شک کرده اند. تازگی ها فهمیده اند که پدر، پدر واقعی آنها نیست. حالا تمام ظلم چندین ساله پدر مثل یک فیلم از جلوی چشمانشان می گذرد. پدر که برای آنها پدری نکرده بود حالا به فکر رفتن است. هرچند اصلا دلش نمی خواهد.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 15:42 توسط وحید گلشاییان
|