وطن داری یا بی وطنی
چقدر سخت است وقتی به پارادوکس می رسی. وقتی مملکت مادریت را دوست داری ولی دایم به فکر ترکش هستی. وقتی بیشتر دوستانت اینجا هستند ولی از صبح که بیدار می شوی از همه انرژی منفی می گیری. وقتی داری رانندگی می کنی، وقتی در حال خرید و فروش هستی، بخصوص وقتی در حال مطالعه تاریخ هستی. از صبح باید افسوس خورد و با دیگران مجادله کرد که چرا دبی و ترکیه اینچنین شده اند و ما اینچنین. 30 سال پیش ما چنین بودیم و آنها چنان.
انسان ها از بیماری عزیزانش ناراحت می شود خصوصا اگر آن عزیز مملکتشان باشد. وقتی به بهبود بیمارت امید نداشته باشی این نا امیدی تبدیل به دردی می شود که استخوان هایت را می خورد. وقتی که به این نتیجه می رسی که تو هم برای نجات خودت و تامین آینده بچه هایت باید همه چیز را فراموش کنی و به یک کشور دیگر بروی، دنیا عوض می شود. وقتی به این نتیجه می رسی که تمام عزیزانت را باید رها کنی، کوچه و محله و هم بازی های کودکیت راباید رها کنی، همکلاسی ها و هم رزمانت را باید رها کنی و به دنبال یک زندگی نا معلوم بروی ، تنت می لرزد. کاش امیدی به بهبودی این بیمار داشتم. کاش این نظر کماکان در من قوی بود که اگر بخواهیم می توانیم این بیمار را مداوا کنیم. اما افسوس که چنین فکر کردن دیگر برایم میسر نیست.....به چه دل خوش باشم... اقتصاد سالم، سیاست خارجی دوستانه، آزادی بیان، فرهنگ سالم، آموزش به روز، جامعه امن، به چه ...