<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزنه ایران</title>
<link>https://rozane-iran.blogfa.com</link>
<description>چند سطر نوشته بدون هیچ گونه ادعایی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 12 Sep 2012 03:57:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان کوتاه 11</title>
<link>https://rozane-iran.blogfa.com/post/61</link>
<description>روزي كه مادر گفت مي خواهم برايت جايزه بگيرم و از معلمت بخواهم كه آن را سر كلاس به تو بدهد، از شدت ناراحتي بغض گلويش را گرفت و از مادر خواهش كرد كه اين كار را نكند، خوب مي دانست كه با اين كار سوژه خنده كلاس مي شود. آخه شاگرد چهارم شدن در كلاس كه جايزه گرفتن ندارد، اون هم كلاس پنجم كه ديگه احساس مردي مي كنه. با هزار زحمت و خواهش تمنا از مادر قول گرفت كه اين كار را نكند. فردا اما وقتي معلم وارد كلاس شد و گفت كه بچه ها امروز مي خواهيم از يكي از شاگردان زرنگ</description>
<pubDate>Wed, 12 Sep 2012 03:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozane-iran</dc:creator>
<guid>rozane-iran.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title>خیام</title>
<link>https://rozane-iran.blogfa.com/post/60</link>
<description>قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین می ترسم از آنکه بانگ آید روزی کی بیخبران راه نه آن است و نه این تا کی باید مشغول مزخرفات باشیم؟ .... اخطار: هنگام ورود به دستشویی مراقب باشید با کدام پا وارد می شوید....</description>
<pubDate>Sun, 29 Jul 2012 01:24:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozane-iran</dc:creator>
<guid>rozane-iran.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>اعتماد یا اختلاس</title>
<link>https://rozane-iran.blogfa.com/post/59</link>
<description>وقتی در صفحه فیس بوک دوستی خواندم که اگر کوروش کبیر ماهانه 100 میلیون تومان پس انداز می کرد، امروز پس از گذشت 2500 سال 3 هزار میلیارد تومان ثروت داشت ، حسابی خندیدم. ولی وقتی که با یک دو دوتا چهار تای ساده به صحت محاسبه پی بردم دیگه نخنده ام نگرفت. یعنی واقعا اگر از 2500 سال پیش ماهانه 100 میلیون تومان درآمد داشته باشید باز هم به سختی 3 هزار میلیارد تومان می شود. حالا این یک طرف قضیه است که به قول آقای احمد توکلی باید دید که افراد چگونه جرات اجرای چنین</description>
<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 08:28:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozane-iran</dc:creator>
<guid>rozane-iran.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>خرمشهر</title>
<link>https://rozane-iran.blogfa.com/post/58</link>
<description>۲۹ سال قبل وقتی من و خیلی از هم سن و سال های من به سیب زمینی میگفتن دیب دمینی غیور مردان ایران زمین جان بر کفانه خرمشهر را از دست عراقی ها آزاد کردند.... نیازی به تعریف و تحسین آنها نیست...کار آنها آن قدر بزرگ بود که نیازی به بازگویی آن نیست.... یادشان گرامی.... تا حالا فکر کردید چرا اون بزرگمردان این همه فداکاری کردند؟ ایا امروز هم اگر چنین اتفاقی برای کشور بیفتد آنها باز آماده همچین کاری هستند؟ ما ها چطور؟ نسل جدید چطور؟ جواب من نه است.....ولی چرا؟</description>
<pubDate>Tue, 24 May 2011 18:07:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozane-iran</dc:creator>
<guid>rozane-iran.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title>یادمان باشد</title>
<link>https://rozane-iran.blogfa.com/post/57</link>
<description>یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را مثل : بابا، مامان، پدربزرگ ....</description>
<pubDate>Sun, 15 May 2011 22:24:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozane-iran</dc:creator>
<guid>rozane-iran.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه 9 - تاوان</title>
<link>https://rozane-iran.blogfa.com/post/56</link>
<description>پدر و مادر و خواهر راهی سفر شدند تا به بهانه زیارت بعد از 20 سال پسر بزرگ خانواده را در کشوری غریب ببیند. سالهاست که پسرشان گرفتار مکر متحجران و عوام فریبان شده و در اردوگاهی زندانیست یا شبه زندانیست یا حتا بدتر از زندانیست. شاید از کرده خود پشیمان ولی پشیمانی را چه سود که دیگر راه بازگشتی نیست. دیدار اعضا خانواده با یکدیگر بعد از 20 سال چیزی نبود جز ضجه و خون، جز ناله و افسوس، جز سیاهی و نا امیدی، جز افسردگی و بی پناهی...</description>
<pubDate>Mon, 17 Jan 2011 14:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozane-iran</dc:creator>
<guid>rozane-iran.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>لومپنيسم سیاسی</title>
<link>https://rozane-iran.blogfa.com/post/55</link>
<description>فقط کافیه به ادبیات سیاسی ۲-۳ سال گذشته توجه کنید ماشالله سنگ تمومه...من مطمینم اگه عین سخنان دولتمردان را در مدت این چند ماه اینجا بذارم سریعا وبلاگ رو فیلتر می کنند. حالا یا بخاطر فحاشی و توهین یا بخاطر تشویش اذهان عمومی... ولی آخه چطور میشه که یکی که اسمش معاون وزیر فرهنگه توی برنامه رادیویی زنده برگرده به مجری برنامه بگه تو غلط میکنی؟ حالا شما همین طور بگیرو برو بالا.... کسی که در برنامه رادیویی به این راحتی به تمام شنوندگان توهین می کنه ببینید در خفا</description>
<pubDate>Mon, 01 Nov 2010 14:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozane-iran</dc:creator>
<guid>rozane-iran.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه 9 - داداشی</title>
<link>https://rozane-iran.blogfa.com/post/54</link>
<description>برای احوال پرسی آمده بودند. آمده بودند که بهبودیش را ببینند. آمده بودند که چند دقیقه ای گپی بزنند و بروند. ولی به در خانه اش که رسیدند عکسش را روز پلاکارد های سیاه دیدند. او رفته بود. بله، بیماری امانش نداده بود که یک بار دیگر دوستانش را ببیند و حتا خواهرش را که مسافر بود. وقتی از روی تختش بلندش کردم که از خانه ببرمش، لبخند می زد... انگار هنوز بچه بود و می گفت &quot;اتولی هویج می زنی؟&quot; آخرین کلام که از گلویش خارج شده بود این بود: &quot;داداشی دیگه برو می خوام</description>
<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 07:41:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozane-iran</dc:creator>
<guid>rozane-iran.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>بوی گند سیاست</title>
<link>https://rozane-iran.blogfa.com/post/53</link>
<description>تا حالا شده حالت تهوع داشته باشی اون هم در حد مرگ؟ بوی گند بزنه زیر دماغت، آفتاب داغ بخوره پس کلت، رطوبت گرم هوا رو روی پوست صورتت احساس کنی و حس کنی که یک نفر انگشتش رو می کنه تو حلقت. یادم می آد محله مادر بزرگم اینها تو تبریز ( بازارچه نوبهار یا به ترکی نوبار) خیلی محله خوبی نبود، کوچه هاش جوب درست و حسابی نداشتند و پس آب خیلی از خونه ها توی کوچه ها ول می شد. هر وقت از تو کوچه شان رد می شدی احساس بدی بهت دست می داد.</description>
<pubDate>Sun, 30 May 2010 12:18:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozane-iran</dc:creator>
<guid>rozane-iran.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه 8- داستان نون برای الف</title>
<link>https://rozane-iran.blogfa.com/post/52</link>
<description>اوایل فکر نمی کرد که این دست دست کردن ها کار دستش بدهد. بعد با خودش فکر کرد که اشکالی ندارد چند وقتی به همین منوال می گذرد و همه چیز درست می شود. حالا دیگه همه چیز تمام شده و باید ته دلش در به در به دنبال نون بگردد ولی افسوس که فقط بوی خاطره های خوش نون مانده است و از خودش دیگر خبری نسیت. رخوت گاهی خوشایند است....اکثر وقت ها خوشایند است.... مخصوصا رخوت بعد از عاشقی ....ولی گاهی همین رخوت آن چنان خواب انسان را بهم می زند که نون همیشه در دست می شود رویای شب</description>
<pubDate>Wed, 21 Apr 2010 13:58:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozane-iran</dc:creator>
<guid>rozane-iran.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
</channel>
</rss>
