وقتی در صفحه فیس بوک دوستی خواندم که اگر کوروش کبیر ماهانه 100 میلیون تومان پس انداز می کرد، امروز پس از گذشت 2500 سال 3 هزار میلیارد تومان ثروت داشت ، حسابی خندیدم. ولی وقتی که با یک دو دوتا چهار تای ساده به صحت محاسبه پی بردم دیگه نخنده ام نگرفت. یعنی واقعا اگر از 2500 سال پیش ماهانه 100 میلیون تومان درآمد داشته باشید باز هم به سختی 3 هزار میلیارد تومان می شود.
حالا این یک طرف قضیه است که به قول آقای احمد توکلی باید دید که افراد چگونه جرات اجرای چنین فجایعی را پیدا می کنند یا به بیان واضح تر چه کسانی به افراد چنین جرات هایی را داده اند، یک طرف قضیه هم پاسخ گویی مسوولان است که مثلا رییس کل بانک مرکزی به جای استعفا، در مقام توجیه سیستم بانکی ای که خودش در راس آن قرار دارد می گوید: در سیستمهای پولی و مالی، کوچکترین حادثه ای درشت نمایی می شود و روزنامه ها آن را منعکس می کنند، گرچه صحیح است اما ممکن است که بسیاری از اتفاقات در سازمانها و ارگانهای دیگر هم بیافتد اما کسی به آنها توجهی نکند. جالب است که این به جای عذر خواهی و استعفا است.چطور است که یک سیستم بانکی آن قدر می تواند بی در و پیکر باشد که 3 هزار میلیار تومان در آن اختلاس شود و رییس کل آن از سیستم خود دفاع هم بکند.
واقعا در کشوری مثل ایران با 3 هزار میلیارد تومان چند هزار یا چند صد هزار فرصت شغلی می توان ایجاد کرد؟ چند هزار خانواده را می توان از فقر نجات داد؟ چند صد هزار جوان بیکار را می توان شاغل کرد؟ چند میلیون معتاد را می توان به زندگی باز گرداند؟چند کارخانه می توان تاسیس کرد؟ چقدر GDP کشور را می توان افزایش داد؟ به چند چاه نفت می توان گاز تزریق کرد تا عمر آنها تا 60 درصد افزایش پیدا کند؟ چند صد کیلومتر جاده و خط آهن و مترو می توان کشید؟...واقعا چه قدر؟؟؟
ولی برای یک شهروند بدترین قسمت این ماجرا از بین رفتن اعتماد است. دیگر چطور می شود به چنین سیستمی اعتماد کرد؟ از کجا معلوم که این یکی از صدها اختلاس چند صد هزار میلیارد تومانی نباشد که بر ملا شده است؟ آیا به قول رییس کل بانک مرکزی دزدی های بیشتر و بزرگتر در سایر ادارات دولتی در حال انجام است؟
و در آخر آیا این طور نیست که در آزاد ترین کشور دنیا!! اختلاس کنندگان باید آزاد باشند که به فعالیتهای اقتصادی و سیاسی خود ادامه دهند ولی مستند سازان، نویسندگان و وبلاگ نویسان آن در گوشه زندان باشند؟ آیا انسانهای سالم حاضر به همکاری با چنین سیستمی هستند؟
یادشان گرامی....
تا حالا فکر کردید چرا اون بزرگمردان این همه فداکاری کردند؟ ایا امروز هم اگر چنین اتفاقی برای کشور بیفتد آنها باز آماده همچین کاری هستند؟ ما ها چطور؟ نسل جدید چطور؟
جواب من نه است.....ولی چرا؟
یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را
داریم که برخی دیگر حسرتش را
مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....
پدر و مادر و خواهر راهی سفر شدند تا به بهانه زیارت بعد از 20 سال پسر بزرگ خانواده را در کشوری غریب ببیند. سالهاست که پسرشان گرفتار مکر متحجران و عوام فریبان شده و در اردوگاهی زندانیست یا شبه زندانیست یا حتا بدتر از زندانیست. شاید از کرده خود پشیمان ولی پشیمانی را چه سود که دیگر راه بازگشتی نیست.
دیدار اعضا خانواده با یکدیگر بعد از 20 سال چیزی نبود جز ضجه و خون، جز ناله و افسوس، جز سیاهی و نا امیدی، جز افسردگی و بی پناهی... ولی هر چه که بود بوی مرگ نمی داد.
حالا خانواده به وطن برگشته اند و هر سه در زندان منتظر حکم اعدام. اعدام به خاطر یک دیدار.
آن یکی که بیرون زندان است در حال نابود شدن است، در حال پودر شدن، در حال تکه تکه شدن و در حال مضمحل شدن به معنای واقعی کلمه... با خود فکر می کند که چرا در زمان جنگ یک موشک یک راست روی پشت بام خانه اشان جا خوش نکرد تا برای همیشه راحت شوند، تا چنین روز هایی را نبینند....
مگر تاوان یک اشتباه چقدر می تواند بزرگ باشد؟
خون گریه می کنند.....
ولی آخه چطور میشه که یکی که اسمش معاون وزیر فرهنگه توی برنامه رادیویی زنده برگرده به مجری برنامه بگه تو غلط میکنی؟ حالا شما همین طور بگیرو برو بالا.... کسی که در برنامه رادیویی به این راحتی به تمام شنوندگان توهین می کنه ببینید در خفا چه می کنه و چه می گه. بعد دم از فرهنگ اسلامی و فرهنگ ۲۵۰۰ ساله و .... می زنیم. همشون بخوره تو سرمون وقتی که هنوز تحمل خواندن یک تیتر روزنامه مخالف خودمون رو نداریم. وقتی به مخالفان فکری خودمون انواع القاب حیوانات و غیره رو میدیم. بهتره فعلا در دهنمون رو بگیریم و از فرهنگ و هنر و اخلاق حرف نزنیم. بعضی از کلمات برای خودشون احترام دارن برای خودشون شان و منزلت دارن حداقل منزلت او کلمات رو با غرغره کردن تو دهان کثیفمون پایین نیاریم....
واقعا لیاقتمون همینه؟ چرا کار به اینجا رسیده؟
برای احوال پرسی آمده بودند. آمده بودند که بهبودیش را ببینند. آمده بودند که چند دقیقه ای گپی بزنند و بروند. ولی به در خانه اش که رسیدند عکسش را روز پلاکارد های سیاه دیدند. او رفته بود. بله، بیماری امانش نداده بود که یک بار دیگر دوستانش را ببیند و حتا خواهرش را که مسافر بود.
وقتی از روی تختش بلندش کردم که از خانه ببرمش، لبخند می زد... انگار هنوز بچه بود و می گفت "اتولی هویج می زنی؟"
آخرین کلام که از گلویش خارج شده بود این بود:
"داداشی دیگه برو می خوام بخوابم"
برای همیشه خوابید و داغش روی قلب خیلی ها جا خوش کرد.
تا حالا شده حالت تهوع داشته باشی اون هم در حد مرگ؟ بوی گند بزنه زیر دماغت، آفتاب داغ بخوره پس کلت، رطوبت گرم هوا رو روی پوست صورتت احساس کنی و حس کنی که یک نفر انگشتش رو می کنه تو حلقت.
یادم می آد محله مادر بزرگم اینها تو تبریز ( بازارچه نوبهار یا به ترکی نوبار) خیلی محله خوبی نبود، کوچه هاش جوب درست و حسابی نداشتند و پس آب خیلی از خونه ها توی کوچه ها ول می شد. هر وقت از تو کوچه شان رد می شدی احساس بدی بهت دست می داد. ولی عجیب بود که عاشق اون محله بودم. شاید بخاطر پدر بزگ و مادر بزرگ و گل ها توی خونه اشان بود. نمی دونم.
این روز ها به اخبار که گوش می دم همان حالت تهوعه بهم دست مده. بوی گند سیاست کثیف حالمو بهم می زنه. عوام فریبی و قلدر مابی قدرت به دستان مثل انگشتیه که گلوم رو خراش می ده و مجبورم می کنه که هی بالا بیارم. بوی گندی که هر روز هم داره تند و تیز تر میشه و بیشتر و بیشتر به طرف اهالی این سرزمین می آد. انگار که حتا توی ماشین و خونه ات هم مجبوری این بو رو استنشاق کنی. ولی عجبه که نمی تونه از عشقت به این خاک کم کنه.....عین محله مادر بزرگم اینها....
اوایل فکر نمی کرد که این دست دست کردن ها کار دستش بدهد.
بعد با خودش فکر کرد که اشکالی ندارد چند وقتی به همین منوال می گذرد و همه چیز درست می شود.
حالا دیگه همه چیز تمام شده و باید ته دلش در به در به دنبال نون بگردد ولی افسوس که فقط بوی خاطره های خوش نون مانده است و از خودش دیگر خبری نسیت.
رخوت گاهی خوشایند است....اکثر وقت ها خوشایند است.... مخصوصا رخوت بعد از عاشقی ....ولی گاهی همین رخوت آن چنان خواب انسان را بهم می زند که نون همیشه در دست می شود رویای شب هایش....
به همه چیز باید عادت کرد حتا به بی نونی...
سالی سرشار از سلامتی شادی و موفقیت برایتان آرزومندم...
به امید روزگاری سبز
هانا آرنت در کتاب توتالیتاریسم خود معتقد است که حکومتهای توتالیتر با دو قشر در وحدت و ارتباط اند، از یک سو با نخبگان به عنوان تیوریسین و از طرف دیگر با اوباش.اینها در اصل ابزارهای تداوم سلطه بر جامعه هستند که حس نفرتی ایدولوژیک از جامعه دارند. او توتالیتاریسم را حکومت بر آمده از دروغ می داند و می گوید تبلیغات در این نطام برآمده از دروغ است و هدف آن تلقین می باشد که البته با چاشنی ارعاب همراه است. در چنین سیستمهایی حق آن است که رهبر می گوید. دشمن توسط خط مشی او تعریف می گردد. وظیفه پلیس مخفی برخورد با جنایت نیست بلکه هرگاه حکومت تصمیم می گیرد که با دسته یا گروهی برخورد نماید او حاضر به دستگیری و سرکوب می شود.
هانا این کتاب را 4 سال پس از سقوط هیتلر نوشت و معتقد بود که توتالیتاریسم برای همیشه از آلمان رخت بسته است ولی از روسیه هنوز نه.
حالا مقایسه با خود شما....